برچسب:
نویسنده: الینا رحمانی
در شهر چشمان تو گم گشتم
در کنار تو پر تلاطمم
مثل یک پرنده آزاد که در قفس می اندازید
آزادیم، رسیدن به تو و بوسیدن توست
قفسم کنار تو بودن است، اما نرسیدن
اما
جان جانم من در همین قفس ماندن، و تلاطمم راضیم
تا در جنگلی به ظاهر آزاد باشم
برچسب:
نویسنده: الینا رحمانی
جان جانم بهار آمد و خواستم به تو تبریک بگویم اما با چه زبانی و چگونه که خود تو بهار من هستی بهار آمد دوباره سبزه و شکوفه که تو سبز و پر شکوفه ایی فدای تو شوم در بهار تو را میخوانم صد نه هزاران بار شاید که خزان من هم بهاری شود .. خیلی دلم گرفت هم از ... و هم از... شاید خیالم را زیاد پرواز داده ام.
[ سه شنبه یکم فروردین ۱۴۰۲ ] [ 2:11 ] [ mimasam ]
برچسب:
نویسنده: الینا رحمانی